ای روشنیه شبها ای شمع شب تارم
بینم که تو گریانی هر شب سر بالینم
رنج و غم و حسرت را در اشک تو می بینم
گو تو ز چه غمگینی از چه چیز گریانی
شاید قصه ی غربت در دلت تو می خوانی
گفتا که پر از دردم به اندازه ی این عالم
کز چه رو چنین کرده است پیکرم بنی آدم
بگذاشته بر فرقم یک آتش سوزانی
اندر دل من هر دم داغ است و پشیمانی
تنها و پریشانم سر خورده و بیمارم
در دایره ی قسمت من همیشه گریانم
هر جا شنوی گویند شمع و گل و پروانه
اما ز برم هرگز نی گل و نه پروانه
پروانه ی زیبا را بی بال و پرش کردم
گل را که رفیقم بود ز آتش پرپرش کردم
از این آتش سوزان من رهایی ام مرگ است
زندگی بدین گونه از برای من ننگ است
می سوزم ومی سوزم من شمع سیه بختم
همگونه ی یک شاهه بی تاجم و بی تخنم
از روز تولد من گشتم مونس غمها
با اشک و غم و حسرت بدرود کنم دنیا